حسن ابراهيم حسن ( مترجم : ابوالقاسم پاينده )

405

تاريخ الإسلام ( تاريخ سياسى اسلام ) ( فارسى )

بدوران ايشان بكمال بود در تحريك همتشان براى وصول به هدف سرنوشت اثر بسيار داشت ، بگفته مؤلف الفخرى " آغاز دولت ايشان چنان بود كه شهريار پسر رستم ديلمى گفته بود : بويه دوست من بود يك روز بديدار وى رفتم ، همسرش كه هر سه فرزند از او داشت مرده بود و از مرگ وى سخت غمين بود . من او را تسليت گفتم و تسكين دادم و به منزل خويش بردم و غذائى فراهم كردم ، سه پسرش على و حسن و احمد نيز بودند ، در اينوقت رهگذرى بر در ميگفت : ستاره مىبينيم تعبير خواب مىكنيم طلسم و دعا مى - نويسيم ، بويه با او گفت ديشب خوابى ديده‌ام براى من تعبير كن و خواب را نقل كرد ، ستاره‌شناس گفت اين خوابى بزرگ است و تا اسب و خلعت نگيرم تعبير آن نكنم ، بويه گفت به خدا جز اين لباس كه بتن منست چيزى ندارم اگر آن را به تو دهم برهنه خواهم ماند ، ستاره‌شناس گفت پس ده دينار بده ، بويه گفت به خدا دو دينار هم ندارم چه رسد بده دينار آنگاه چيزى بستاره‌شناس داد و او گفت سه پسر تو فرمانرواى جهان شوند و نامشان در آفاق رود و از نژاد ايشان پادشاهان باشند ، بويه گفت شرم ندارى كه ما را مسخره مىكنى من مردى فقيرم و اينان پسران من همه بيچيزند ، اينان را با سلطنت چكار ؟ ستاره‌شناس گفت وقت ولادت ايشان را با من بازگوى بويه وقت تولد پسران را يكايك بگفت و ستاره‌شناس اصطرلاب و تقويمهاى خويش را بديد آنگاه برخاست و دست على را ببوسيد و گفت به خدا اين فرمانرواى ولايتها شود آنگاه دست حسن را ببوسيد و گفت پس از او فرمانروائى به اين ميرسد بويه از گفتار و رفتار ستاره‌شناس خشمگين شد و بفرزندان خويش گفت اينرا بزنيد كه در ريشخند ما افراط كرد و پسران ، ستاره‌شناس را مىزدند و ما مىخنديديم ستاره‌شناس گفت وقتى بحكومت رسيديد اين روز را به ياد آريد كتك خوردن اهميت ندارد ، آنگاه بويه ده درم به دو داد و برفت . "